سايت شخصي فخرالدين سيمکاني
   «  آرشيو   صفحه اصلي وب لاگ »

1

موضوع : تاريخ : 14 December 2006   شماره : 1

ريشه روشني پوسيد و فرو ريخت
و صدا در جاده بي طرح فضا مي رفت
 از مرزي گذشته بود
 در پي مرز گمشده مي گشت
کوهي سنگين نگاهش را بريد
صدا از خود تهي شد
 و به دامن کوه آويخت
پناهم بده تنها مرز آشنا پناهم بده
و کوه از خوابي سنگين پر بود
 خوابش طرحي رها شده داشت
صدا زمزمه بيگانگي را بوييد
 برگشت
فضا را از خود گذرداد
و در کرانه ناديدني شب بر زمين افتاد
 کوه از خوابي سنگين پر بود
ديري گذشت
خوابش بخار شد
 طنين گمشده اي به رگهايش وزيد
 پناهم بده تنها مرز آشنا پناهم بده
 سوزش تلخي به تار و پودش ريخت
خواب خطکارش را نفرين فرستاد
و نگاهش را روانه کرد
انتظاري نوسان داشت
 نگاهي در راه مانده بود
 و صدايي در تنهايي مي گريست

سهراب

    ارسال نظر ( 0 )!

1

     

Copyright 2005 MyCloob.com. All right reserved.